آدمی همواره در پی از دست دادن یکی از عزیزانش، به‌دنبال راه‌حل برای تحمل درد و رنج حاکی از مفهوم مرگ است. در این میان همیشه سوالاتی به‌میان می‌آید که پیدا کردن  پاسخ برای هرکدام خود، درد و رنج به‌همراه می‌آورد. توصیف مرگ و پیدا کردن کلمات مناسب برای شرح و بسط آن، اما بدون تجربه‌ی ملموس و نزدیک به‌دست نمی‌آید.

نویسنده‌ی مجموعه‌ مانگای «Fumetsu no Anata e»، خانم یوشیتوکی اویما  هم از این موضوع مستثنی نیست و انگیزه لازم برای نوشتن مجموعه را به واسطه‌ی مرگ مادربزرگش بدست آورد. و جالب اینکه به دنبال جواب به کندوکاو گذشته بازنگشته و به آینده چشم دوخته. چرا که خیال دارد جواب را در آینده بیابد. با گیمین‌گرویتی همراه باشید تا با هم، چگونگی پاسخ به سوالات در این مجموعه انیمه را بررسی کنیم.

 

مجموعه‌ مانگای «Fumetsu no Anata e» به صورت هفتگی در مجله‌ی «Weekly Shounen Magazine» از سال ۲۰۱۶ منتشر می‌شد و سپس در آگوست ۲۰۲۱ توسط انتشارات «Kodansha» به شکل ۱۶ «Tankabon»ـ به هر جلد از یک سری مانگا می‌گویند- منتشر شد.

اقتباس انیمه از مجموعه‌ی مانگا توسط استودیو «Brain's Base» که با ساخت انیمه‌هایی همچون «Durarara» و «Blood Lad» و بسیاری دیگر از انیمه‌های نام آشنا مطرح است، ساخته شد. 

کارگردانی سریال را آقای ماساهیکو موراتا عهده گرفت. آقای موراتا نیز با سابقه‌ی درخشان کار در مجموعه‌هایی مثل: «Naruto» و «Ghost in a Shell» نامی آشنا و کارگردانی قابل است.

«Fumetsu no Anata e» که در ژانر درام ماوراء الطبیعه  طبقه بندی می‌شود، داستانی عمیق با ریشه‌های پیچیده اما روایتی روان و دلنشین در دل خود دارد.

 

صدا، سنگ و تکامل:

داستان از خلقت کره‌ای نورانی توسط شخصی ناشناس، که کره‌ی نورانی را به تکه‌ای سنگ تبدیل می‌کند، شروع و روایت داستان سیر تکامل این سنگ به یک انسان کامل است.

سنگ، همانطور که در معنا هم بی‌احساس و درک است، اولین بار پس از مشاهده‌ی مرگ یک گرگ در فضای یخبندان، ظاهرش را به گرگ تغییر می‌دهد. و برای اولین بار برف و بوران را بر روی صورت خود احساس می‌کند و بعد از رسیدن به کلبه‌ای به طور اتفاقی، صاحب گرگ را ملاقات می‌کند. پسرکی، تنها و رها شده در یخبندان و فضای قطبی. خانواده‌ی پسرک، در جستجوی زمینی مناسب برای زندگی او را ترک کرده‌اند. وحالا او برای ادامه‌ی بقا از چوب‌ خانه‌های متروکه برای گرمایش استفاده‌ می‌کند. در میان این متروکه‌ها خانه‌ی عمه‌ی بزرگ پسرک نیز به چشم می‌خورد. او از این بابت کمی ناراحت نیز هست، چرا که از درون انتظار بازگشت خانواده‌اش را دارد.

اگر کمی عمیق‌تر به این تمثیل بنگریم، پسرک خود نویسنده است وعمه‌ی بزرگ حکم مادر بزرگ مرده‌اش را دارد. از این قبیل تمثیل‌ها در طول سریال دیده می‌شود که صداقت درون روایت را چند برابر می‌کند و به مخاطب انگیزه‌ی بیشتری برای همدردی نسبت به رویداد‌های داستان می‌دهد.

سنگی که حالا گرگ شده ونقش تنها یار پسرک را دارد، اولین و مهم‌ترین تاثیر بر سیر تکاملش را نیز از او می‌گیرد. پسرک دل به دریا می‌زند و با انگیزه‌ی پیدا کردن خانواده‌اش از کلبه خارج و پا به سفر در برف و بوران می‌گذارد. در این لحظات است که گرگ انگیزش و موتیف درون این سفر را درک می‌کند. و در انتها شکست پسرک و مرگش را به چشم می‌بیند. اما کلیت ماجرا، گرگ را در سیر تکامل خودش به جلو برده است. پس شکل پسرک را به خود می‌گیرد و به سفر ادامه می‌دهد. 

خلاصه‌ای که در پاراگراف بالا ارائه دادم، تنها ابتدای ماجرا است و سیر تکامل سنگی که گرگ شد و حالا با تبدیل شدن به کالبد انسانی، اولين قدم در راه انسان شدن را برداشته است، ادامه دارد. در طول قسمت‌های مختلف این ریتم وجود دارد اما به‌واسطه‌ی شخصیت پردازی خوب و مخصوص به‌هر قسمت از یکنواختی و تکرار به‌دور است.

جایی در داستان گرگ که به پسر تبدیل شده، توسط دختری خردسال، اسم می‌گیرد. «فوشی» به معنای جاودانه. چرا که به دلیل ماهیتی که دارد هر زخم وجراحتی، هرچقدر هم مرگبار، باز می‌تواند خود را بازیابی کند و سالم شود.

در این، برهه گویی حکم کودکی  تازه متولد شده را دارد و به‌واسطه‌ی اسمی که مادرش- به شکل نمادین همان دخترک خردسال - با آن او را خطاب می‌کند، هویت یافته است، پیش می‌رود. تا به لحظه‌ای می‌رسیم که برای اولین بار بازتاب چهره‌اش را در آب رودخانه می‌بیند. می‌توان این سکانس را با تز آیینگی روان‌کاو فرانسوی ژاک لکان تعبیر و تفسیر کرد.

لکان در این تز بیان می‌کند: نوزاد در بدو تولد هویت و موجودیت خودش را در پدر و مادر، به عنوان اولین اشخاص زندگانی‌اش می‌بیند و با ارتباط با آن‌ها است که خودش را ثابت می‌کند. لکان برای تشریح بهتر موضوع، مثال گرفتن انگشت پدر و مادر توسط نوزاد را مطرح می‌کند.در ادامه لکان توضیح  می‌دهد، زمانی که کودک هیبت خودش را در آینه برای اولین بار مشاهده می‌کند، قدمی به جلو در راستای موجودیت و هویت خودش برمی‌دارد و از لامسه برای اثبات آن، روی خودش استفاده می‌کند و به جای دستان دیگری، دستان خودش را می‌گیرد.

دقیقا اتفاقی هم که برای فوشی می‌افتد، مصداق همین رویداد است. و او گام‌به‌گام  به خودآگاهی می‌رسد. اولین کلمه‌ای که گفتنش را یاد میگیرد "تشکر" است و دومین کلمات، پس از به خودآگاهی رسیدن، "درد دارد!" است. باز هم تمثیل زیبایی به نمایش گذاشته می‌شود. چرا که آگاهی به درد و رنج وابسته است و لازم و ملزوم یکدیگرهستند.

نکته‌ی تفسیری آخری که در این مطلب می‌خواهم به آن اشاره کنم، مکانیزم تغییر شکل دادن فوشی است. که دیدگاه نویسنده در رابطه با مفهومی که در مرگ و از دست دادن عزیزی است، را نشان می‌دهد. فوشی خلق شده برای هدفی و برای تحقق آن هدف، نیاز به قوی و کامل شدن دارد.هر بار که از نزدیکانش کسی و یا چیزی می‌میرد، کالبد آن را می‌تواند به خود بگیرد. غم از دست دادن را با مرگ مادر نمادینش، دخترک (مارچ) حس می‌کند. و خشمگین می‌شود.اما یک قدم ورای غم و خشم می‌گذارد و از کالبد مارچ برای جمع کردن میوه از بالای درخت استفاده می‌کند. فوشی جاودانه است، نه صرفا به این دلیل که خودش نمی‌میرد بلکه می‌تواند کسانی که مرده‌اند را، زنده نگاه دارد، با زنده داشتن میراث هویتی آن‌ها و بهره‌مندی از همه‌ی آن چیز‌هایی که آن‌ها بوده‌اند. نکته‌ی جالب اینکه تنها موجوداتی که به عنوان دشمن برای فوشی شناخته می‌شوند «نوکِر‌ها» هستند. دلیل این امر، ساده است. چرا که «نوکِر‌ها» با هر جراحتی که به فوشی وارد کنند، می‌توانند کالبدی که در آن لحظه دارد را از فوشی بگیرند. و مرگ برای فوشی، از دست دادن کالبد‌هایی است که از آن‌ها استفاده می‌کند و نه چیز دیگر.

همه‌ی کسانی که فوشی در طول روند داستان با آن‌ها برخورد می‌کند تا انتهای فصل به همین منوال کارکتر‌هایی عمیق و جذاب هستند که با او رابطه‌ی انسانی زیبایی برقرار می‌کنند. کارگردان به خوبی احساسات مخاطب را تحریک می‌کند وحتی شما را قدمی به جلو می‌برد و از احساس به ادراک می‌رساند. برای این‌کار از دیالوگ وصحنه‌هایی که شما را به خنده وا می‌دارد و هم بغض در گلویتان می‌فشارد، به خوبی استفاده می‌کند.

تا به اینجا سعی برآن داشتم که با مطرح کردن نظر شخصی و همچنین لایه‌ای از داستان علاوه‌ بر جلب توجه شما به «Fumetsu no Anata e»، نکات قوت انیمه را هم بیان کنم. اما ترکیب نویسندگی خوب خانم اویما و کارگردانی آقای موراتا تنها المان‌های موثر بر شکل گیری این اثر فوق‌العاده نیستند و یکی دیگر از عناصر موثر بر روایت، موسیقی و آهنگسازی زیبای انیمه است. این مهم بر دوش آقای ریو کاوازاکی است. او که تخصص اصلی‌اش موسیقی جز و تلفیقی است و همچنین شناخت خوبی هم از موسیقی ملل دارد، از مجموعه‌‌ی این خصوصیات در آهنگسازی انیمه بهره گرفته است. در زمان‌‌هایی با ملودی های فولکلور فلوت و ویولن، گاهی با نوا‌‌های ساده اما دلنشین گیتار و جالب تر از همه خصوصاً اشاره می‌کنم به قطعه‌ی «Secret Valley» (دره‌ی پنهان) که در آن با الهام گرفتن از آواز ایرانی که شکل و شمایل آوای اذان را با خود دارد، در لحظات عرفانی و ملکوتی داستان، مخاطب را در روایت کاملاً ذوب می‌کند. موسیقی متن هم به عنوان عنصری متعلق به تصویر هویت دارد و هم خود به تنها‌یی. که این نکته قدرت آهنگساز را می‌رساند.