انسان‌ها همواره برای زندگیِ بهتر، طبیعت و ماهیتِ هرچیز را قربانی کرده‌اند اما این تغییرات و تبدیل طبیعت به ابزاری برای بلندپروازیِ انسان تا کجا سخاوتمندانه با بشر همراه خواهد بود؟ در این فیلم همه‌چیز مهربان‌تر از بشر علیه بشر نشان داده شده است و همواره بشر را از خود می‌ترساند نه لایه اوزونی که  به تعبیرخودِفیلم مثل پنیر سوئیسی تبدیل شده ودیگر نایی برای محافظت ندارد و یا ربات‌های قوی و غول پیکر. اگر به فیلمهای آخرالزمانی بدون ماهیت زامبی گونه و بدون حمله ربات‌ها علاقمندید و یا به عبارتی به دنبال پایانی آرام برای بشر هستید با گیمینگ‌گرویتی همراه باشید.

با نگاهی به دو اثر میگوئل سپاچنیک در فیلم «شرخرها »و دو اپیزود از سریال «گات» می‌توان فهمید که کارگردان علی‌رغم فیلم‌های چند دهه اخیر هالیوود، علاقه ای به جنگ میان انسان و ربات ندارد.در این فیلم همه چیز غبار آلود و بدون منظره‌ای امیدوار کننده آغاز می‌شود، در میان این زمین به انتها رسیده که همانند فینچ نفس های آخر خود را می‌کشد.

 

مرد تنهاییِ که متهورانه برای نجات موجود دیگری در میان آتش آسمانی و طوفان‌ها به دل سوپر مارکت کوچکی می‌زند! صاحب اثر، تنهاییِ خود یا خانه خود(زمین) را در شخصیت فینچ نشان می‌دهد، گویی چند هزاران سال تمدن بشری قرار است به ورژن بهتری از انسان که ربات‌ها هستند انتقال پیدا کند. ربات‌هایی که به تنهایی می‌توانند به حیوانات رسیدگی کنند و هنر را می‌فهمند با اینکه نمی‌توانند هنرمند باشند. آنها مقلد هستند اما با قوانین از پیش تعیین شده؛ شاید بتوانیم رگه‌هایی از رویای ناگفته کارگردان را متصور شویم دنیایی بدون انسان اما زاده دستِ انسان که می‌تواند بدون خرابی و مهربانیِ جهان شمول دوباره جهانی سبز را بازسازی کند.کافی‌ست که انسان منهای کینه ورزی و عداوت خود همه چیز را برای ربات‌ها برنامه ریزی کند، تا بتواند دنیایی بهتر برای خود و تمام موجودات بسازد.

کارگردان حتی در فیلم خود هم این قانون نانوشته را (که می‌توان قانون پنجم فینچ_نویسنده_ دانست ) حفظ کرده و تعمدا هیچ سکانس ویا صحنه ای خشونت‌آمیز نشان نداده است. تنها در طول فیلم چهره معصومانه دختر بچه کوچکی دیده میشود و بس!کارگردان به وضوح برای ما شرح می دهد دشمن انسان‌ها نه فرازمینی است نه تکه های آهن‌پاره، و نه حتی طبیعت و حیوانات! همانا که دشمن بشر خود اوست. خود و خودخواهی و زیاده خواهی‌های او.فینچ تنهاست اما این تنهایی اورا آزار نمی‌دهد چون او از ابتدای زندگی اش تنها بوده او بیشتر خسته و نگران از میراث خود است. همانند تمام اجدادِ ما که به نوعی برای حفظ میراث خود زاد و ولد را تنها راه حل دانستند، فینچ هم که یک نابغه علوم کامپیوتری است، زاده اش ذهن و مغز اوست که در قالب جف زاده شده است.

 

« این داستان عاشقانه نیست اما نمیتوان عاشق این داستان هم نشد!» همواره درزندگی جایِ خالی همراهی ما را آزرده است، دوستی یا فردی که بتوان بدون ترس از عواقب به او اعتماد کرد. کسی که به خاطر غریزه و یا نیازهای طبیعی تبدیل به آدم‌کش یا بزدل نشود. بتواند برای ما اعتماد کردن را نه تنها معنی کند بلکه بتواند نشان دهد. کودک نوپا یعنی جف را می توان ورژن کامل شده انسانی دانست که همیشه در آرمان شهری از او یاد کرد. شاید هم کارگردان ربات‌ها را قابل اعتماد تر از انسان‌ها می‌داند. هرچه هست در آینده بشر دوستانی مثل جف خواهد داشت که در کسری از دقیقه تمام تاریخ و دست آورد بشر را از بر می‌کند.

اگر بخواهیم از فرم فیلم صحبت کنیم داستان روایت خطی را دنبال می‌کند، و استفاده از همان کهن الگو کلاسیک هالیوودی‌ را شاهد هستیم. قهرمانِ قصه (همان فردی که تمام چیست و چرایی داستان بر مبنای کنش های وی است) وام دار _به زعم بنده_ دنیای تنها و جامانده وال_ای(wall_E)  است، مردی که دنیا را بخاطر سگ و ربات‌هایش دوست دارد. لانگ‌شات‌ها(نمای دور)، اورشولدرشات‌ها(نمایی که از قسمت شانه به بالا را پوشش دهد)، نماهای Pov یا نمای چشم(روایت فیلم از چشم بازیگر)، نماهای‌پن(مثل زمانی که ما سر خود را به هدف پوشش دادن یک اتفاق بصورت افقی میچرخانیم محیط پوشش داده شده را گسترش می دهیم) غیره به خوبی در سکانس نخستین دنیای اطراف فینچ و جهان فیلم را برای ما به عنوان بیننده بازگو می‌کند و علاقمندی کارگردان به اصول قاب‌بندی را نشان می‌دهد.

 

رنگهای ابی و قرمز و فرم روایت گری بوسیله رنگها قابل احترام است، رنگ قرمز صورت فینچ بر توربین های بادی رنگ ابی روی صورت وی هنگام گپ با جف رنگ زرد وغیره، همه نشان دهنده هوش بصری و علاقمندی کارگردان به کلیشه های هالیوودی است. این اخرین توربین جامانده (یا فینچ ) در یک طوفان مهیب ایا به شهر پل های طلایی میرسد؟

در فیلم می‌توان علاقه کارگردان به استفاده از استعاره‌ها را به خوبی درک کرد، فینچ با نمای خدا گونه همیشه تنهاست و مدام درحال ساخت شی‌ای جدید است اما او که درحال مرگ است، امانت خود که همان زمین و حیوانات و از همه مهم‌تر مهربانی‌است را به دست بشر ( در اینجا ربات) می‌سپارد. و نویسنده در این مرگی که برای خدا (فینچ ) متصور شده میراث اورا (سگ ) به آرمان شهری که در آن خورشید مهربان است و صدای باد را درمیان کابل ها میتوان شنید، وعده داده.

 

اما این سوال در انتها نیمه تاریکی از این شهر طلایی ذهن بیننده را به خود مشغول میکند. آیا جف میتواند در این دنیا همچنان مهربان بماند؟ ما از چه میراثی باید مراقبت می‌کردیم؟

اما فیلمی که این چنین احساسات مارا بر می‌انگیزد گاها دچار سقوط می‌شود فینچ در سکانس‌های ابتدایی چشم دیوی را خارج کرده و به جف می‌بخشد و چند سکانس بعد دیوی به خاطر فداکاری می‌سوزد (می‌میرد) درحالیکه فینچ تنها چند ثانیه ناراحت می‌ماند و دیوی را رها می‌کند، کارگردان مارا بیرون از شخصیت فینچ نگه می‌دارد و اجازه نزدیکی به احساسات فینچ را نمی‌دهد گویی قهرمان فیلم هم برای مقاصد کاگردان در حال قربانی شدن است، به عبارت بهتر کارگردان اهمیتی به فعل و کنش ها نمی‌دهد صرفا در حال روایت داستان است.

کمی زمان فیلم می‌گذرد مخاطب ناخوداگاه انتظار یک چالش مهم‌تر و یا ضد قهرمان (نیروی باز دارنده و مانع قهرمان) قوی تر که بیشتر  به چشم بیاید را دارد، اما کارگردان صرفا به شمایی از طوفان‌هایی که کی قرار است از راه برسند بسنده می‌کند. در طول روایت ما در انتظارِ حداکثر توان نیروی جبری طبیعت هستیم همانطور که در فیلم اشاره شد اما با یک طوفان یا گردباد کارگردان به صورت دم‌دستی از این ماجرا گذر میکند. که در واقع این مسئله بیشتر مربوط به محتوای داستان است که بیشتر در خدمت ایدئولوژی داستان بوده اما غافل شدن از روند و سیر منطقی داستان هم باعث پس‌زدگی مخاطب می‌شود هرچند که داستان حولِ شخصیتی غیر واقعی سپری شود.

 

در این دنیای اخر الزمانی نه سکوتی از جنس سکوت فیلم موفق وال_ای سپری میشود که ارمان شهر داستان وال_ای (بسیار باور پذیر تر و ارزشمند تر از فینج است) و نه حتی وحشتی از جنس وحشت فیلم مدمکس یا هر فیلم آخرالزمانی دیگر است. خواننده شاید تصور کند کارگردان دنیای خودش را دارد و چرا باید انتظاری همچون فیلم وال_ای از این فیلم داشت؟ باید گفت خود فیلم مدعی چنین ایده ایست، و ما به ناچار مدام در حال قیاس هستیم گرچه هر فیلم باید با خود مقایسه شود، اما هر داستانی را که در فیلم دنبال کنیم، ناقص می‌ماند و هیچ‌چیز به سرانجام نمی‌رسد. گویی تنها برای یک جمله از ماست که بر ماست تمام این فیلم ساخته شده نه بیشتر، دریایی به پهنای تمام زمین با عمقی کمتر از یک سانتی‌متر! این دریا (فیلم) درک نمی شود فقط دیده می شود و کمی انسان را نهیب می زند، این دنیای آخرالزمانی تنها از نظر تکنولوژی و خطرات شبیه به آخرالزمان است و ما را پشت درهای بسته خانه فینچ نگه میدارد و اجازه بیشتر دیدن و بیشتر دانستن از این جهان را نمی‌دهد. اما پل گلدن اسمیت که پیشتر پلی شناخته می شد که بیشتر خودکشی‌ها در آنجا رخ میدهد،یا نزدیک به بیست کارگر حین ساخت جان خود را از دست داده اند چرا محل نجات و خوشبختی مردم من جمله فینچ معرفی میشود؟ آیا از نظر کارگردان آن دسته از کسانی که مرده اند برای طبیعت با ارزش تر اند؟